خرید بک لینک

aks haye asheghaneh (15)

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: جمعه 27 بهمن 1391 ساعت: 22:40

FunSara.Com | فان سرا دات کام

جان غمگین ، تن سوزان ، دل شیدا دارم / آنچه شایسته عشق است ، مهیا دارم
سوز دل ، خون جگر ، آتش غم ، درد فراق / چه بلاها که ز عشقت من تنها دارم

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: جمعه 27 بهمن 1391 ساعت: 22:40


http://up.patoghu.com/images/4ikxbl8bifjvfrgqxqpz.pngاون حلقه که تو دستته ، طناب اعدام منهستاره ی غرق به خون تو سفره ی شام منه
تو اون جا غرق زندگی ، من این جا غرق مردنم
مثل یه دیوونه دارم اشک می ریزم ، جون می کنم

از خونه بیرون می زنم ، طاقت موندن ندارم
باید بیام ببینمت ، یه هدیه ای برات دارم
چه قدر شلوغه کوچتون ، ببین چه شور و حالیه
اما تو سفره عقدتون ، جای یه چیزی خالیه
مگه می شه تو این لباس ، نبینمت رویای من
فقط بذار نگات کنم ، چیزی نگو ، حرفی نزن

بی دعوت اومدم ببخش ، مهمون ناخونده منم
خواستم کنار تو باشم ، لحظه ی پرپر زدنم
چیزی برام نمونده که وصلم کنه به این زمین
غیره یه رگ که بعد تو ، پاره می شه فقط همین

چشماتو روی من نبند ، نترس دارم تموم می شم
رو سفره ی عقدت می خوام گل های قرمز بپاشم
این دم آخر بذار تا نگات کنم یه عالمه
عزیزکم ببخش اگه چشم روشنیم برات کمه

این دم آخرم بذار نگات کنم یه عالمه

عزیزکم ببخش اگه چشم روشنیم برات کمه
http://up.patoghu.com/images/4ikxbl8bifjvfrgqxqpz.png

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: جمعه 27 بهمن 1391 ساعت: 22:40

نایت اسکین

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: جمعه 27 بهمن 1391 ساعت: 22:40



برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: جمعه 27 بهمن 1391 ساعت: 22:40

سلام دوستان عزیزم من یه وبلاگ دیگه هم دارم بیاین سر بزنین ممنون asal32.blogfa.com

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: جمعه 27 بهمن 1391 ساعت: 22:40

ﭼـﻘـﺪﺭ ﺧـﻮﺑـﻪ . . .
ﯾـﮑـﯽ ﺑـﺎﺷـﻪ ﯾـﮑـﯽ ﺑـﺎﺷـﻪ ﮐـﻪ ﺑـﻐـﻠـﺖ ﮐـﻨـﻪ . . .
ﺳـﺮﺗـﻮ ﺑـﺰﺍﺭﯼ ﺭﻭﯼ ﺳـﯿـﻨـﺶ ﺁﺭﻭﻣـﺖ ﮐـﻨـﻪ . . .
ﺣـُﺮﻡ ﻧـﻔـﺲ ﻫـﺎﺵ ﺗـﻨـﺖ ُ ﺩﺍﻍ ﮐـﻨـﻪ . . .
ﻋـﻄـﺮ ﺩﺳـﺘـﺎﺵ ﻣـﻮﻫـﺎﺗـﻮ ﻧـﻮﺍﺯﺵ ﮐـﻨـﻪ . . .
ﭼـﻘـﺪﺭ ﺧـﻮﺑـﻪ . . .
ﭼـﻘـﺪﺭ ﺧـﻮﺑـﻪ ﮐـﻪ ﺁﺭﻭﻡ ﺩﻡ ﮔـﻮﺷـﺖ ﺑـﮕـﻪ...
ﻏـﺼـﻪ ﻧـﺨـﻮﺭﯼ ﻫـﺎ . . .
ﻣﻦ ﮐــ ـــﻨـــ ـــﺍﺭﺗـــــــ ـــــــــﻢ...

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: جمعه 27 بهمن 1391 ساعت: 22:40

خدایــــــــــــا التمـــــــــــاست مــــــی کنـــــــــم

همــــــه دنیــــــــــایـــــــت ارزانــــــــــیِ دیگــــــــــــران !

ولــــــــــــــــی !!

آنــکـــــــــــه دنـیــــــــــایِ من اســــــــــت

مـــــــــــــــــــــالِ دیــگـــــــــــری نبــــــــــاشـــد ..

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: جمعه 27 بهمن 1391 ساعت: 22:40

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: جمعه 27 بهمن 1391 ساعت: 22:40

اگر شما یک صبح از خواب بیدار شوید و ببینید یک شُرت ماماندوز مردانه که حدود دو کیلو گرم وزن دارد و لای خشتکش هم کمی فرسوده شده، بین نرده های پنجره آشپزخانه تان گیر کرده و اگر در همان لحظه ببینید لای پنجره هم کمی باز است و بعد با کمی دقت متوجه شوید جریان هوا اول از منفذها و سوراخهای آن شرت بد ترکیب عبور میکند و بعد وارد خانه شما می شود چه حسی پیدا خواهید کرد؟ من که قاعدتا در آن لحظه حس خوبی نداشتم و کلا نگاه زیباشناسانه ام نسبت به تمام شرتهای مردانه تغییر کرد. با دسته جارو شرت را از لای نرده ها بیرون کشیدم و خواستم به سطل زباله بیاندازم که زنگ در به صدا درآمد. با همان دسته جارویی که یک شرت نفرت انگیز زشت بر سرش مانند بیرقی که هیچ آرمان و ایدئولوژی خاصی ندارد به اهتزاز در آمده بود، در خانه را باز کردم. دقیقا همین را کم داشتم. آقای مصطفوی، همسایه دو طبقه پایینم جلوی در ایستاده بود آنهم با لبخندی که بی شباهت نبود با تابلوی لبخند ژکوندی که رویش ریده باشند و همان لحظه یک کامیون 18 چرخ از رویش رد شده باشد.
یکی از آن عرق گیرهای آستین دار سفید رنگ که مرا یاد اسیرهای عراقی می اندازد و یک پیژامه احمقانه که او را خیلی بیشتر از آن چیزی که بود ابله تر نشان می داد، پوشیده بود. گفتم ((سلام. بله؟)). گفت : ((سلام. خوبی؟ لباس من لای نرده شما...)) نگذاشتم حرفش تمام شود و دسته جارو را از پشت در بیرون آوردم و جلویش تکان دادم. درست مثل یک تماشاچی فوتبال که تیم محبوبش را تشویق می کند یا مانند سربازی که در سنگر پارچه سپیدی را به نشانه تسلیم تکان می دهد. کمی مکث کرد و مثل پدری که بعد از سالها فرزند گم شده اش را میبیند چشمانش برق زد و شرت را با احساس عمیقی در آغوش کشید. در این میان فقط جای یک موسیقی غمگین و چند قطره اشک خالی بود. بعد که معاشقه اش تمام شد، انگار که تازه متوجه جارو شده باشد سگرمه هایش را در هم کشید و گفت : ((حالا چرا با جارو؟ تمیزه)). دلم می خواست اینبار خود 120 کیلوئیش را سر دسته جارو می زدم و تکان می دادم. گفتم: ((انتظار نداشتید که با دست برش دارم؟))...انگار که بهش بر خورده باشد تشکری خشک و خالی کرد و رفت. وقتی دسته جارو را می شُستم در این فکر بودم که چطور ممکن است یک شرت 2 کیلویی را باد دوطبقه بالا بیاورد؟ روی پشت بام هم که کسی رخت پهن نمی کند تا احتمال بدهم از بالای بام افتاده! پس چطور ممکن بود چنین آشغالی لای نرده های آشپزخانه من گیر کند؟!

مصطفوی را در غروب روز گذشته به صورت صحنه آهسته تجسم کردم که در حیاط بالا و پایین می پرد در حالی که  شرتش را در هوا می چرخاند و می خندد. شرت را نوازش میکند و مانند کودکی خردسال آنرا بالا پایین می اندازد که ناگهان ضرب دستش زیاد می شود و شرت به طرزی کاملا سینمایی در نمایی کلوزآپ در آسمان چرخ می زند و لای نرده ها گیر میکند. او هم اندوهگین دستی لای موهای یکی درمیانش می کشد. تمام طول شب در حیاط بیدار می ماند و به پنجره ام چشم می دوزد تا من بیدار شوم و به محض اینکه پرده را کنار بزنم بیاید بالا و محبوبش را از من مطالبه کند. ظهر از پشت پنجره نگاهش میکردم که با یک کت و شلوار گران قیمت سوار اتومبیل گرانقیمتش میشد. حتما زیر کت و شلوار، آن شرت نفرت انگیز را پوشیده بود. انسانها موجودات پیچیده ایی هستند که فکر کردن درباره آنها مرا خسته و فرسوده، و گاهی هم عصبی می کند.

***************************************

اگه زیاد جالب نبود ببخشید

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1391 ساعت: 20:47

یه پسربچه کلاس اولی به معلمش میگه :
خانوم معلم من باید برم کلاس سوم
معلمش با تعجب میپرسه برای چی ؟
اونم میگه :
آخه خواهر من کلاس سومه اما من از اون بیشتر میدونم و باهوش ترم
توی زنگ تفریح معلمه به مدیر مدرسه موضوع رو میگه اونم خوشش میاد میگه بچه رو بیار تو دفتر من چند تا تست ازش بگیریم ببینیم چی میگه
معلمه زنگ بعد پسره رو میبره تو دفتر بعد خانوم مدیره شروع میکنه به سوال کردن
خوب پسرم بگو ببینم سه سه تا چند تا میشه اونم میگه نه تا
دوباره میپرسه نه هشت تا چند تا میشه اونم میگه هفتادو دو تا
همینجوری سوال میکنه و پسره همه رو جواب میده دیگه کف میکنه به معلمش میگه به نظر من این میتونه بره کلاس سوم
خانوم معلم هم میگه بزار حالا چند تا من سوال کنم
میگه پسرم اون چیه که گاو چهار تا داره اما من دو تا دارم؟
مدیره ابروهاشو بالا میندازه که پسره جواب میده :
پا
دوباره خانوم معلمه میپرسه:
پسرم اون چیه که تو توی شلوارت داری اما من تو شلوارم ندارم
مدیره دهنش از تعجب باز میشه که پسره جواب میده :
جیب
دوباره خانوم معلمه سوال میکنه:
اون چه کاریه که مردها ایستاده انجام میدن اما زن ها نشسته و سگ ها روی سه پا
تا مدیره بیاد حرف بیاره وسط پسره جواب میده :
دست دادن
باز معلمه سوال میکنه :
بگو ببینم اون چیه که وفتی میره تو سفت و قرمزه اما وفتی میاد بیرون شل و چسبناک
مدیره با دهان باز از جاش بلند میشه که بگه این چه سوالیه که پسره میگه:
آدامس بادکنکی
دیگه مدیره طاقت نمیاره میگه بسه دیگه این بچه رو بزارید کلاس پنجم
من خودم همه سوالهای شمارو غلط جواب دادم!

 

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1391 ساعت: 20:47



پسر صبح از پله ها اومد پائین و از مادربزرگش پرسید :
” بابا، مامان هنوز از خواب بیدار نشدند ؟ “

 

- نه عزیز دلبندم . بیا صبحونه ات رو آماده کردم ، زود باش بخورش تا مدرسه ات دیر نشده !
بچه یک خنده شیطنت آمیزی زد و بدون اینکه چیزی بگه سریع رفت آشپزخونه و صبحونه اش رو تموم کرد و پس از مسواک زدن دندونهاش،کیفش رو برداشت و پرید دم در تا سوار سرویس بشه !
ظهر شد . زنگ در به صدا در اومد .
مادر بزرگ در رو باز کرد . پسر بود که از مدرسه برگشته بود .
یه سلامی داد و بازم پرسید : ” بالاخره مامان و بابا بیدار شدند ؟ “
مادربزرگه گفت : ” نه عزیزم ، حتما خیلی خسته بودند . فکر کنم الانه پا میشن میان!
حالا بیا تو ناهارت رو بخور تا از دهن نیفتاده “
پسرک بازم اون لبخند شیطنت آمیز رو زد و داخل شد .
ناهارش رو خورد و رفت تو اطاقش تا مشقهاشو بنویسه و کمی هم استراحت کنه بعد از ظهر بود که پسره اومد پیش مادربزرگش و ازش پرسید : ” بابا مامان هنوزهم نیومدند ؟ “
مادربزرگ که داشت یواش یواش نگران میشد گفت : ” نه ؟ “
پسرک اینبار دیگه نتونست جلو خودش رو بگیره و زد زیر خنده مادربزرگ عصبانی شد و سرش فریاد کشید : ” تو چت شده ؟ چرا هر بار اینو میپرسی! حالا چرا میخندی ؟ “
بچه جواب داد.: ” شب دیر وقت بود و منم داشت خوابم میبرد که یهو دیدم بابا اومده تو اطاقم و دنبال یه چیزی میگرده “
- خوب دنبال چی میگشت ؟
پسره ادامه داد : ” بابا گفتش کف پاش ترک برداشته واسه همین دنبال کرم نرم کننده و مرطوب کننده میگرده ! “
- بعدش چی شد ؟
پسرک در حالیکه که چشمهاش برق عجیبی میزد گفت :
” هیچی مامان بزرگ . چون اطاق تاریک بود ، به جای کرم ، اشتباهی تیوب چسب فوری رو بهش دادم!” [نیشخند]
نظر یادتون نره!!!!!!!!!!!

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1391 ساعت: 20:47


Keyboard
چه کسی برنده شد؟

Communication Board
کامیون کی شن ها رو برد؟

Morphine
باید بیشتر فین کنی.

MissCall
دختر نا بالغ را گویند.

Freezer
حرف مفت

برای دیدن بقیه به ادامه ی مطلب مراجعه شود


Suspicious
به لهجه اصفهانی: ساس از بقیه ی حشرات جلو تر است.

Johy Depp
قاتل افسرده

Acer
ای آقا!

Welcome
دهن لق

Manual
من و بقیه

Accessible
عکس سیبیل

Refer
فر کردن مجدد مو

See you later
لات تر به نظر میای!

Good Setting
آن سه چیزِ نیک را گویند: گفتار نیک – کردار نیک -پندار نیک.

Piece of a man who owns a locker
مرتیکه لاکردار!

Above Border
فرامرز

Insecure
این سه نابینا

Business
اشاره به بوزینه در گویش اصفهانى.

Legendary
ادارهٔ محافظت از لجن و کثافات شهری

Subsystem
صاحب دستگاه

Velocity
شهری که مردم آن از هر موقعیتی برای ولو شدن استفاده میکنند

Comfortable
بفرمایید سر میز

Long time no see
دارم لونگ میپیچم، نگاه نکن!

Cambridge
شهری که تعداد پلهایش انگشت شمار است.

Categorize
نوعی غذای شمالی که با برنج و گوشت گراز طبخ میشود.

Jesus
در اصفهان به بچه گویند که دست به چیز داغ نزند.

Hairkul
آنکه روی شانههایش مو دارد

Watergate
دروازه دولاب

UNESCO
یونس کجاست؟

Finland
سرزمینی که مردمانش مشکل گرفتگی بینی دارند

Damn You All
دم همتون گرم

Latino
لات بازی ممنوع

Godzilla
خدای استفاده کردن از مرورگر موزیلا

Savage Blog
ساوجبلاغ

Betamethasone
منطقه اى در معرض بتا و از این دست امواج

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1391 ساعت: 20:47



برای دیدن بقیه به ادامه ی مطلب مراجعه شود









































نظر بدید لطفا!!!

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1391 ساعت: 20:47

تورا با اشک وخون از دیده بیرون راندم

که تا در جام دیگری ریزی شراب آرزوها را

به زلف دیگری آویزی آن گلهای صحرا را

مگو با من !مگو از هستی ومستی

من آن خودرو گیاه وحشی صحرای اندوهم

که گلهای نگاه و خنده های من رنگ غم دارد

مرا از سینه بیرون کن

ببر از خاط آشفته نامم را بزن بر سنگ جانم را مرا بشکن برو

بگو آخر کجا رفتی ؟

کنون کز من بجا مشت پری از آشیان مانده

بیا آتش بزن این آشیان واین بال وپر را

رها کن این دل غمگین وتنها را

که دست دیگری بنیان کند روزی بنای عشق وامیدت

تورا راندم ولی هرگز مگو بامن

که اصلا معنی محبت را نمیدانم

که در چشمان تو غم دردت نمیخوانم

تورا راندم ولی گویی آن لحظه آسمان میمرد

جهان تاریک میگشت کهکشان میمرد

درون سینه ام ناله میزد باز کن از پای زنجیرم .....

مرو ....مرو من بی تو میمیرم

ولی من در میان های های گریه هایم خندیدم

که تو هرگز ندانی از غصه میمیرم

برای دیگری سر کن نوای عشق ومستی را

بخوان در گوش وجان دیگری آوای هستی را

تو ای تنها امید من بی من از آن کوچه بگذر

مرا یکدم بیاد آور که میگفتم :که من بی تو میمیرم

شعر از : هما میر افشار

تقدیم به : هما: س.ح

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1391 ساعت: 11:48

یک نگاه بر ابر کردم ابر باریدن گرفت

یک نگاه بر یار کردم یار نالیدن گرفت



تکیه بر دیوار کردم خاک بر فرقم نشست

خاک بر فرقش نشیند هر که یار از من گرفت

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1391 ساعت: 11:48

ما زهر صاحبدلی یک رشته فن آموختیم

عشق از لیلی وصبر از کوهکن آموختیم

گریه از مرغ سحر خودسوزی از پروانه ها

صد سرا ویرانه شد تا دوستی آموختیم

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1391 ساعت: 11:48

از اینکه اظهار لطف کرده بودی بخطر مادرم بی نهایت ممنونم اما آدرس رو نذاشتی تا ازت تشکر

کنم ..........آبجی ملیحه

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1391 ساعت: 11:48

دوباره برگشتم تا باز بنویسم از آنکه برگشت نه برای ماندن تنها برای تازه کردن زخم دلم وبعد ۵۸ روز

دوباره رفت تا باز من باشم تنهایی من...

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1391 ساعت: 11:48

گاهی دلم تفریح نا سالم میخواهد....

مثل فکر کردن به تو.....

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1391 ساعت: 11:48

سيگار را دوست دارم

دودش مه اي از خاطره هاست

كام كه مي گيرم

روحت در سينه ام قدم مي زند

رد لب هايم روي ته سيگار

لبانت را تمنا مي كند

كام كه ميگيري

هوسم بيشتر مي شود

تنها در ته سيگار است

كه بي واهمه يكي مي شويم...

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1391 ساعت: 11:48

زیر باران که قدم می زنم

هزاران من میبینم

همه شان خسته

همه شان بی حوصله

همه شان تنها

.

.

.

سیگارم را خاموش نکنید

دنیایم حول پیچش دودش می چرخد!!

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1391 ساعت: 11:48

غمگینم......

وقتی میبینم که همه ی جفتها، تنهاییم را به رخم میکشند،

حتی جوراب هایم.....

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1391 ساعت: 11:48

آرام باش دلم.....

او، بی تو آرام است......

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1391 ساعت: 11:48


همیشه برای عاشق شدن

به دنبال باران و بهار و بابونه نباش

گاهی

در انتهای خار یک کاکتوس

به غنچه ای می رسی

که ماه را بر لبانت می نشاند....

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1391 ساعت: 2:20


كاش بارانی ببارد قلبها را تر كند

بگذرد از هفت بند ما صدا را تر كند

قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها

رشته رشته مویرگهای هوا را تر كند

بشكند در هم طلسم كهنه ی این باغ را

شاخه های خشك بی بار دعا را تر كند

مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت

سرزمین سینه ها تا نا كجا را تر كند

چترها تان را ببندید ای به ساحل مانده ها

شاید این باران كه می بارد شما را تر كند......

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1391 ساعت: 2:20


هــَمیــشه نمے شـَود زد بــه بیـخیــالے وگــُفت ...

تــَنهـاآمده ام ... تـَنهـامـیـروم ...

یـکــــ وقتـهــایـے ...

حــَتے بـَراے سـاعت یـآدقیقــه اے ...

کــــــــــــــَــــــــــم مے آوری ...

دلِ وامـانده ات یکــــ نـَفــَررامیخــواهـَد ...

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1391 ساعت: 2:20


دِلـــــَـــم کَــــمـــے هــــَـــواے

مـــَرد داشــتن کـَــــرده ...!

هـــــواےکـــَـمــــے تــــِــــکــیـه گــــــآه ...

کـــَـمــــے حـــَـــرفــــــ ...

کـــَـمــــے فــَـــهــمـیـدَن ...

هــَـــواے یــکــــــ شـــآنــه ...

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1391 ساعت: 2:20



من از احساس ميگويم....از عشق

گاه از تو مينويسم تا بهشت

گاه سرد و ابريم تا ناكجا

گاه خوشحالم و گاهي بی اعتنا

مينويسم از خودم...از فاصله

از تنهايی و از درد آن

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1391 ساعت: 2:20


آزارم میدهی ؛

به عمد ...یا غیرعمد خدا میداند...

اما من آنقدر خستهام ,

آنقدر شکسته ام کههیچ نمی گویم ...

حتی دیگر رنجیدنهم از یادم رفته است ...

اشک میریزم...

سکوت میکنم و تو...

همچنان ادامه میدهی...

نفرینت هم نمی کنم ...

خیالت راحــتـــــ. . .

شکســـــته ها نفرینهم بکــنند ،

گیرا نیســـت …!

نـــفرین ،

ته ِ دل می خـواهد

دلِ شکســـته هـم که دیگر

ســــر و ته ندارد....

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1391 ساعت: 2:20

صفحه بندی